شهید رجب بیگی: از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند . هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی، چه می شد امروز شهید می شدیم .

شهید فضل الله خودسیانی: الهی اگر طاعت بسی ندارم در دوجهان جز توکسی ندارم.خدایا فضل ترا گران نیست و شکر تورا زبان نیست.خدایا مگو چه آورده ام که درد و دوا نشوم و مپرس چه کرده ام که رسوا نشوم

شهید جعفر جعفری: چشم بصیرت را بگشا، به اطراف نظر کن، به جهان بیندیش، چه می بینی ؟ .... تو بزرگتر از آنی که فکر کنی، کل زمین و آسمان وکرات وکهکشان ها برای توست، پس به قیامت نظر کن.

شهید محمد مهاجری: خدایا : سرودمان را شنیدی ، انالله و اناالیه راجعون . خدایا : آوایمان را شنیدی، لاالله الاالله. پروردگارا، کتابمان قرآن، پیمانمان ایمان، جرممان قیام، راهمان اسلام، پیشوایمان امام، سلاحمان وحدت.

شهید ابن یامین جهاندار: خدا یا چه بگویم از آن بسیجی کم سن و سال با این که خاک سر و رویش را پوشانده و خستگی و بی خوابی در چهره اش نمایان می باشد، می بینی در حال عبادت است و از خدا می خواهد ک به درگاه د و .

شهید سید منصور بیاتیان: اگر کشته شدم مرا غسل ندهید، چون ننگ است کسی که معلمش، حسین (علیه السلام) را غسل نداده اند خودش را غسل دهند.

شهید حسن خاکسار: آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی بکنند وگرنه یزیدیند .

شهید ناصر دشتی پور: اضطراب و نگرانی از آینده و تاثر و افسوس بر گذشته از جمله موانعی هستند که اگر در روح کسی نفوذ نماید عزم و تصمیمش را در هم می شکند و او را خود باخته و مرعوب می سازد..

شهید محمد سبزی: خدایا: من شمعم، می سوزم تا راه را روشن کنم، تنها از تو می خواهم که وجود مرا تباه نکنی و اجازه دهی تا آخر بسوزم و خاکستری از وجودم باقی بماند ....

شهید ابن یامین جهاندار: خدا یا چه بگویم از آن بسیجی کم سن و سال با این که خاک سر و رویش را پوشانده و خستگی و بی خوابیا به درگاه خودش قبول کندود لبیک گفته و توسط از خدا بی خبران عراقی به شهادت می رسد .

شهید مهدی شریعتی: شما ای ملت قهرمان و ای ملت امام تذکر که هر مکتبی و هر امتحانی و آزمایشی نهایتاً کارنامه ای دارد و معیارهایی که صادق از کاذب بشناسد و مکتب ما مسلمین نیز چنین است. مکتبمان اسلام عزیز و دروسشت. اما امتحان بسی مشکل است و جهاد با نفس و قتال با کفر و نفاق است.

شهید محمد سبزی: خدایا: من شمعم، می سوزم تا راه را روشن کنم، تنها از تو می خواهم که وجود مرا تباه نکنی و اجازه دهی تا آخر بسوزم و خاکستری از وجودم باقی بماند ....

اوقات شرعی
بروجردی را فرمانده مطرح نکردم
صفحه اصلی > تاريخ دفاع مقدس > گفتگو > بروجردی را فرمانده مطرح نکردم 

گپ و گفتی صمیمی با نصرت الله محمود زاده نویسنده کتاب داستانی «مسیح کردستان»

بروجردی را فرمانده مطرح نکردم

نصرت اله محمود زاده از نسل نویسندگان و محققانی است که در زیر آتش نویسنده شده اند و به قول ظریفی آثار این نویسندگان رنگ و بوی دیگری دارد. گویی دیدن صحنه های جنگ، زبان روایتگری و به تصویر کشیدن را بر آنان گشوده است. وی برای کمک به نویسندگی اش بعد از جنگ در مقطع کارشناسی ارشد رشته جامعه شناسی در دانشگاه شهید بهشتی به تحصیل پرداخت. او که در اولین روز تهاجم عراق به ایران، داوطلبانه به خوزستان رفت، در عملیات هویزه در محاصره دشمن قرار گرفت و با وقایعی مواجه شد که بعدها منجر به نوشتن اولین کتابش با نام «حماسه هویزه» گرديد.

از وی تاکنون هفده اثر به چاپ رسیده است که از جمله آنان می توان به «رقص مرگ»، «سنگر ساز بی سنگر»، «حماسه هویزه»، «مرثیه ی حلبچه»، «عقیق»، «سفر سرخ»، «مسیح کردستان»، «شب‌های قدر كربلای پنج»‌ و «بام كردستان» اشاره کرد. جلد اول کتاب «مسیح کردستان» سال گذشته توسط انتشارات ملک اعظم پنج بار تجدید چاپ شده است. با محمودزاده- که در نوع نگاه و سبک آثارش تفاوت محسوسی با سایر نویسندگان جنگ دارد- درباره ی شخصیت شهید بروجردی و جلد دوم کتابش به گفتگو پرداخته ایم.

 

چه شد که به سمت شهید بروجردی جذب شدید؟

بروجردی در کردستان وارد جنگی شد که متفاوت با جنگ ایران و عراق بود. کردستان دارای چند بعد است. در کردستان مسائلی چون حضور مردم، پیچیدگی حضور ضد انقلاب، اعمال رژیم پهلوی از زمان رضاخان در این استان، ارتباط با کشورهای همسایه و سرمایه گذاری صهیونیست ها درباره ی کردستان آزاد وجود داشت. این ها همه از پیچیدگی های کردستان است؛ در حالی که در جنگ ایران و عراق طرف ما در وهله اول صدام بود و کشورهای غربی و شوروی از او حمایت  می کردند

 

شما سابقه حضور در کردستان در سال های جنگ را داشتید؟

بله.کردستان بودم؛ اما در قرارگاه دیگری و هیچ گونه ارتباطی با بروجردی نداشتم. من بیشتر سال-های جنگ را در خوزستان بودم.

 

برگردیم به سوال اول، از چاپ اولین کتاب هایتان در سالهای جنگ تا انتشار جلد اول مسیح کردستان در سال 1376 چه روندی طی شد و شهید بروجردی چگونه در میان انتخاب های شما برای نگارش زندگی نامه ی داستانی قرار گرفت؟

این بر می گردد به راهبردی که من در جنگ داشتم. به عنوان کسی که از ابتدا در جنگ بوده است و بعد در مهندسی جنگ جهاد فعال می شود و سپس با نوشتن کتابی مثل «هویزه» در عملیات ها شرکت می کند و فقط می نویسد و خاطرات را ثبت می کند. به دنبال این است که این آدم ها چه کار می کنند؟ چرا زیر آتش  مقاومت می کنند؟ که نتیجه اش چند کتاب در زمان جنگ است مثل «شبهای قدر کربلای پنج»، «بام کردستان»، «مرثیه حلبچه» و... بعد از جنگ استراتژی محمود زاده پاسخ به این سوال است که شخصیت های برجسته‌ی جنگ چطور شکل گرفتند؟ چطور رشد کردند و به تعالی رسیدند و چرا شهید شدند؟

 

این سوال ها در ذهن شخص شما وجود داشت یا می خواستید به نوعی سوالات جامعه را پاسخ دهید؟

این سوال ها برای من وجود داشت؛ اما من نویسنده ای هستم که در جنگ بزرگ شدم. نویسنده ای نیستم که وارد جنگ شده باشم. جنگ من را نویسنده کرد. ضرورتی را احساس می کردم این بود که به همان علت که باید پل بعثت را می زدیم، باید این کارها را هم می کردیم

 

در واقع شما این راه را ادامه جنگ می دانستید؟

بله. در واقع، بخشی دیگر از جنگ بود با این تفاوت که دیگر نباید با بلدوزر خاکریز بزنم یا تفنگ به دست بگیرم، ابزار من همین ضبط صوت بود.

بعد از جنگ به این رسیدم که چرا برخی شخصیت ها برجسته شدند؟ آیا یک حادثه و اتفاق بود یا واقعیتی دیگر؟ این ترفند من بود که یک شخصیت را آگاهانه انتخاب کنم و پس از تحقیقات اولیه اگر حدسم درست بود، تحقیقات مفصلی انجام دهم. برای این کار دنبال شخصیت های متفاوت می-گشتم. اولین شخصیتی که مرا جذب کرد، شهید خرازی بود. تحقیقات زیادی را بر روی شخصیت وی انجام دادم و حدود دو سال رفتم در لشگر امام حسین (علیه السلام)، با همه کسانی که با شهید بودند مصاحبه حرفه ای کردم، که نتیجه اش شد کتاب «عقیق» زندگی نامه ی داستانی شهید حسین خرازی.

 

در این داستانی بودن زندگی نامه ها چه اصراری وجود دارد؟

کسی در اصل مستند بودن بحث من شک ندارد. همه می دانند من از خودم چیزی اضافه نمی کنم، با دو تا نوار پر کردن کتاب در نمی آورم! با همه ی کسانی که با شهید بوده اند، مصاحبه می کنم. خانواده شهید یک بخش کوچک آن است، من با همه ی کسانی که با شهید بوده اند، با او ورزش کرده اند، شوخی کرده اند و با او زیر آتش و گلوله بوده اند، مصاحبه می کنم. آن ها به من می گویند که شهید چه رفتاری دارد؛ مثلاً اگر الان به خانه من بیایید، می بینید حدود ده- دوازده هزار صفحه تحقیقات و مصاحبه راجع به بروجردی روی میز من هست. این خوراک اولیه ی یک آشپز است که از آن آشی تهیه کند. این که این آش چه باشد؟ جذاب باشد و بومی شده باشد، هنر آشپز است. اصل حرف من در ادبیات معاصر این است که اگر سوژه های خوبی داریم چطور آن ها را به مردم معرفی کنیم؟ آیا بیاییم چیزهایی شعاری و تکراری بنویسیم؟ مثل این کتاب هایی که متأسفانه به وفور مثل قارچ سبز شده اند و هیچ کسی هم آن ها را نمی خواند و معمولاً هم سفارشی است از ناشر دولتی خاص. به این نمی توانیم بگوییم ادبیات ماندگار!

من باید ببینم به چه صورت می توانم با مخاطبان خودم رابطه برقرار کنم. من آنها را فرماندهان جنگ تعریف نکرده ام؛ چون اگر بخواهم برای آن ها بنویسم دیگر نیازی به توضیح نیست. مخاطبان من قشر جوان هر عصری هستند که به دنبال شخصیت گمشده و هویت واقعی خودشان می گردند. دنبال الگویی هستند که بتوانند مطرح شوند، منتها مطرح خدایی. این رابطه باید جذابیتی داشته باشد، که من بهترین روش را در داستانی کردن این واقعیت ها دیدم. دعوای من با خیلی ها این است که آیا محمود زاده می تواند کتابی بنویسد که هم زندگی نامه باشد هم واقعی؟ وقتی می گوییم داستان پس تخیل می تواند نقش داشته باشد؟ حالا چه شگردی باید به کار برد که این کتاب واقعی باشد. کتاب های «تأملی بر زندگی نامه داستانی» یا «یک زندگی نامه داستانی» که آقای کاموس نوشته اند، محل این بحث های تخصصی است که در دنیا هم نمونه هایش وجود دارد. من خودم را معطل این حاشیه نکردم و به کارم ادامه دادم؛ زیرا از طریق زندگی نامه ی داستانی مخاطبان زیادی دارم؛ اما سرشان کلاه نمی گذارم که خودم تخیّل کنم.

 

قدری درباره ی کتاب مسیح کردستان صحبت کنیم، چطور این عنوان را انتخاب کردید؟

یک بروجردی واقعی بود. یک بروجردی که من بر اساس تحقیقات محدودم به آن رسیدم و یک بروجردی که محمود زاده می خواهد نشانش دهد. خیلی ها می گویند این «مسیح کردستان» را محمود زاده با کتابش جا انداخته و چون با واقعیت جور بوده است به دل ها می نشیند. من بعد از خرازی رفتم سراغ شخصیتی که وجه فرهنگی اش غالب است؛ یعنی حسین علم الهدی. بعد از آن با آگاهی رفتم به دنبال شخصیتی که رابطه اش با انقلاب بسیار نزدیک است و شخصیت خاصی است. پاسخ عملی بروجردی به ابهاماتی درباره ی این که مبارزه ی مسلحانه از نظر تشکیلاتی چطور باید باشد و انحرافاتی که در سازمان مجاهدین خلق، فداییان خلق، فرقان و مبارزین قبل از انقلاب پیش آمد پاسخ می دادیم. این فرد وارد جنگ در کردستان می شود و شخصیت دیگری می شود. جز بروجردی کسی من را جذب نکرد. خیلی شخصیت ها را به من معرفی کردند اما پشت انتخاب من مطالعه زیادی است. به همین خاطر الان می دانم بعد از کتاب دوم شهید بروجردی، فقط حسن باقری است که باید کار کنم و کتابش هم می شود «مغز متفکر جنگ». وقتی این شخصیت های متفاوت در کنار هم قرار می گیرند، می فهمیم شخصیت های متنوع و متفکری بودند که مجموعاً فرماندهانی را ساختند که به اعتبار آن ها امام توانست حرفش را به دنیا بزند.

بر اساس این رویکرد به این جمع بندی رسیدم که با استعداد و هزینه ی خودم کار کنم و الان که اینجا هستم، شانزده کتاب تحویل جامعه داده ام و دو- سه کتاب دیگر هم که بنویسم کارم در این بخش تمام می شود. بروجردی از شخصیت هایی است که وقتی انتخابش کردم دیدم به بهانه ی آن خیلی حرف ها را می توانم بزنم.

 

چه سالی سراغ تدوین این کتاب رفتید؟

 سال 76-75بود که برگزاری کنگره شهدای استان تهران مطرح بود. حدود چهار هزار صفحه تحقیقات پیاده شده را در اختیار من گذاشتند که بسیار ضعیف بود. من از آن دو سه شخصیت را انتخاب کردم و تحقیقات وسیع خودم را آغاز کردم. وسط کار به این نتیجه رسیدم که بروجردی قبل از انقلاب، یک بروجردی است و بروجردی بعد از انقلاب، بروجردی دیگری.این   دو وقتی کنار هم قرار می گیرند می شود بروجردی سوم.

 

این مطلب را یک مقدار توضیح دهید، شاید علت اصلی دو قسمتی شدن کتاب هم همین باشد؟

من در تحقیقات با شخصیت های مختلفی صحبت می کنم. شاید برای یک مصاحبه دو ساعته، شش ماه وقت بگذارم تا فرد را پیدا کنم و به حال و هوای آن روز ببرم تا حرف های آن  روزش را به من بزند. به همین خاطر، زمان بندی من در تحقیقات خیلی طولانی است و کسی حوصله و توان پشتیبانی من را ندارد.

من در یک مصاحبه با  دکتر محسن رضایی به ایشان گفتم که من به این نتیجه رسیده ام که بروجردی در سال 57 یک ژنرال است. شاهد مثال  هم این که او چرا برای عملیات مسلّحانه به سراغ آمریکایی ها می رود؟ چرا سراغ نخبگان آنها می رود؟ چرا سراغ ارتشی ها نرفت و با امام رابطه برقرار کرد؟ او فهمید اگر دست به اسلحه می برد، چگونه ببرد. چرا انحراف منافقین را سال 54 متوجه شد و آلوده شان نشد؟ چرا از آن ها اسلحه نگرفت و تشکیلات ویژه ای درست کرد که ساواک هیچ وقت از آن سر در نیاورد؟ در منطقه ای از تهران مستقر است که اندرزگو هم هست ولی لو می رود و شهید می شود، خیلی از خانه های تیمی منافقین هم آن جاست و لو می روند ولی او چه کار می کند که تا آخر هم به او دست پیدا نمی کنند؟ این  سوالات برای کسانی که کار چریکی می کنند، مهم است؟

چه می شود که شهیدان عزیزی چون مفتح، بهشتی و طالقانی در جریان ورود امام به کشور به بروجردی،که شش کلاس سواد هم بیشتر ندارد، می گویند تو به ما راهکار بده؟ آدمی که تا چهار سال قبل از آن یک تشک دوز بیشتر نبود، دنبال گم شده اش در سینماهای لاله زار می گشت و عاشق چارلز برانسون بود، چرا این چنین متحول می شود؟ او نوجوانی است که از روستا آمده و دنبال گمشده اش بود و در نوجوانی روح سرکشی داشت که نمی دانست چه بکند. این ها را که کنار هم بگذاری تا به هم وصلش نکنی نمی توانی در تحقیقات به جایی برسی!

به محسن رضایی گفتم پایه گذاری گردان های سپاه را ایشان انجام می دهد و بعد شما می شوی فرمانده چهارم آن سپاه. چرا بروجردی با تفکر آدم های بزن برویِ آن وقت اختلاف داشت و اجازه نمی داد این تفکر غالب شود؟ تفکری که از امام(ره) گرفته بود این بود، یک پاسدار باید اول تقوا داشته باشد تا بعد که اسلحه به دست می گیرد، طاغی نشود. محسن رضایی گفت: درست می گویی. من گفتم می خواهم جلد دوم کتاب را مستقل کار کنم تا بگویم آدم هایی که سپاه را تشکیل دادند، بچه نبودند که ندانند چه می کنند. این لایه های پنهانی است که وجود دارد. چرا این آقا در جریان ورود امام می گوید من مسئولیت امام را برعهده می گیرم ولی دو شرط دارم که درست متضاد شرط مسعود رجوی است.

 

شرط های شهید بروجردی و رجوی چه بوده است؟

آن موقع هنوز بختیار سر کار بود و اوضاع نا امن. شورای انقلاب فکر می کرد هیچ گزینه ای جز سازمان مجاهدین خلق (گروهک منافقین) نداریم. مسعود رجوی و موسی خیابانی شخصاً به جلسه ی شورای انقلاب می روند و می گویند ما چون در زندان بودیم، اسلحه نداریم، اول اسلحه می خواهیم، دوم فقط ما امام را تحویل می گیریم و تحویل می دهیم و فقط عکس و آرم سازمان مجاهدین خلق (گروهک منافقین) باید در مسیر باشد. شهید مطهری می گوید معلوم است این ها می خواهند ما را وامدار کنند. بروجردی یک روز وقت می خواهد و یک طرح ارائه می کند که ما چهار هزار نیروی مسلح داریم، آر پی جی وارد فرودگاه می کنیم و... . فقط شرطش این است که هیچ کس نفهمد ما این کار را کرده ایم و اسلحه هم نمی خواهیم. این شخصیت تا چند سال پیش تشک دوز بود و سران سازمان در زندان بودند؛ ولی بروجردی با یک ملاقات با نماینده ی سازمان این ها را می شناسد و می-گوید این ها خطرناک اند؛ زیرا نماینده های سازمان در آن جا شرط می گذارند که ما می گوییم چه کسی را، کجا و چرا بزن. این هاست که پشتوانه ی نظامی جمهوری اسلامی و پایه گذار سپاه می شود.

 

علت این که نزدیک بیست سال فاصله میان انتشار جلد اول کتاب و تدوین جلد دوم وجود دارد، چیست؟

من احساس می کردم بروجردیِ جلد دوم خام است. یا من نسبت به واقعیت این شخصیت خام هستم. جلد دوم با این بخش آغاز می شود. بروجردی در مدرسه رفاه، که همه اشتیاق زیادی به دیدن چهره‌ی امام(ره) داشتند، با امام دم خور بود. او آن جا می گوید من احساس می کنم الان باید برای حفظ انقلاب از امام دور شوم و بنیان اولین گردان های سپاه را در پادگان ولیعصر(عج) می-گذارد که همین نه گردان سپاه، حفاظت از نهادهای انقلاب را به عهده می گیرند. او بلافاصله بعد از بحران های کردستان راهی آن دیار می شود و این قدر کردستانی می شود که وقتی به او می گویند فرمانده کل سپاه شو، می گوید به یک شرط و آن این که فرماندهی سپاه به کردستان منتقل شود.

 

این شرط شهید بروجردی برای تبلیغ و بزرگ نمایی مسئله کردستان بیان شده است؟

نه او کردستان را مسئله ای می دید که باید در درازمدت روی آن وقت گذاشت. بخاطر این که مردم کردستان در طول ادوار همیشه به حکومت مرکزی بدبین بودند. دشمن گسستی بین مردم کردستان و حکومت ایجاد کرده بود که شاه با قلدری و کنار آمدن با خوانینی مثل قاسملو آن را هدایت کرد. بروجردی فهمید اولین کارش این است که به مردم بفهماند ما با بقیه فرق می کنیم. به همین خاطر روند و شیوه مبارزه اش را عوض کرد. در بحرانی ترین نقطه کشور مستقر شد و به بچه-هایی که می خواستند به کردستان بروند می گفت اگر می خواهید کمتر از شش ماه بیایید اصلاً نیایید. حتی به بچه ها پیشنهاد می داد با دختران کرد ازدواج کنید. حتی خوزستان هم وسوسه اش نکرد. در حالی که، خیلی ها از کردستان به خوزستان رفتند. حتی وقتی مسئولیت از او سلب می شود همان جا به عنوان نیروی عادی خدمت می کند.

بروجردی ای که اعصاب بچه ها از صبر و متانت او خرد می شد حتی در برخورد با ضد انقلاب! بروجردی همه کینه ها نسبت به خود را تحمل می کرد. این آستانه ی صبر را من چگونه می توانم بنویسم؟ خدا به من کمک کند با همان نگاهی که بروجردی نگاه می‌کرد روش تحقیقم را دنبال کنم. وقتی بروجردی سازمان پیش مرگان را راه انداخت، کسانی را جذب کرد که هنوز عاشق «مفتی زاده»1 بودند. می گفت این‌ها خودشان باید ماهیت ضد انقلاب را بشناسند. به او می گفتند از تفکرت سوء استفاده می شود؛ اما او می گفت باید مردم را بیدار کنیم. این یک شخصیت چند لایه است که در داستانی کردن، کار را خیلی مشکل می کند. فردی را که اعدامی بود بعد از بیست روز متحول کرد و آن فرد چندین محل مهمات کومله را لو داد و خودش در درگیری شهید شد. در واقع محمود زاده باید این شخصیت چند لایه را وصف کند. این یکی از دلایل اصلی طولانی شدن نگارش کتاب بود و در کنار آن هنوز برخی مسائل نظامی و امنیتی هست که بیان آن ها سخت است.

بروجردی خودش را آن قدر تغییر داد که کسی با بیشترین کار نظامی پیش از انقلاب تبدیل به عنصر فرهنگی نظامی می شود و تاکید می کند: تا من صف مردم را از ضد انقلاب جدا نکنم، هیچ کاری نمی کنم. به همین دلیل تبدیل می شود به مسیح کردستان.

 

این لقب «مسیح کردستان» که شما گفتید برخی می گویند شما آن را باب کرده اید، از کجا آمده است؟

ببنید در جلد اول کتاب که هنوز کردستانی وجود ندارد که بروجردی مسیح آن باشد؛ ولی من چون افق را در جلد دوم دیدم، برای آماده کردن ذهن مخاطب آن را آوردم. این بروجردی چند لایه وقتی زیباست که همه آن را بگوییم. درحالی که هرکسی یک بعد او را دیده است.

 

در روند تحقیقات با ضد انقلاب هم مصاحبه داشته اید؟

بله. با برخی از آن ها مصاحبه کرده ام.

 

آن ها نظرشان درباره بروجردی چیست؟

یک خاطره جالب بگویم بروجردی یک بار با اسلحه بین زندانیان کُرد می رود و بعد همان جا می-خوابد! یعنی بروجردی این را نمی فهمیده که نباید چنین کاری بکند؟ کسی که با ساواک مبارزه کرده است، نمی فهمیده؟ آن جا بین زندانیان اختلاف می شود که الان او را بزنیم یا نه؟ که خودشان می گویند ما اگر این کار را بکنیم خیلی نامردیم. بروجردی کسی نیست که عواقب کارش را نداند. برخی کسانی که بروجردی بعد از انقلاب را دیده اند، فکر می کنند او ساده لوحی کرده است؛ اما او می خواهد اعتماد خودش به آن ها را نشان دهد.

 

این روش های مبازره و یا این تفکیک تاکتیک مبارزه را شهید بروجردی چگونه و از کجا فرا گرفته است؟

می دانید که او شش کلاس بیشتر سواد نداشت. یک مقدار حوزه علمیه رفت و در آنجا با اکبر گودرزی رهبر فرقان به اختلاف خورد و دیگر نرفت. بعد از انقلاب هم همین گروه شهید بروجردی بودند که گروه فرقان، را دستگیر کردند. بروجردی بسیار تفکر می کرد و در تک تک جملات امام ساعت ها فکر و تحلیل می کرد. کتاب شعرهای اقبال را می خواند. بروجردی به دلیل طعنه‌ی یکی از علما با این مضمون که این سیگاری ها حتی قدرت این را ندارند که سیگارشان را ترک کنند، پیپ کشیدن را ترک کرد. تاریخچه و پیشینه‌ی کردستان را از کردها گرفت و فهمید امثال قاسملو دیگر درست شدنی نیستند ولی خیلی از دموکرات ها درست شدنی اند.

  

نقشه سایت

تمام حقوق مادی و معنوی این وبسایت به موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس تعلق دارد.
.استفاده از منابع محتوایی با ذکر منبع مجاز است