شهید رجب بیگی: از یک سو باید بمانیم که شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند . هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود. عجب دردی، چه می شد امروز شهید می شدیم .

شهید فضل الله خودسیانی: الهی اگر طاعت بسی ندارم در دوجهان جز توکسی ندارم.خدایا فضل ترا گران نیست و شکر تورا زبان نیست.خدایا مگو چه آورده ام که درد و دوا نشوم و مپرس چه کرده ام که رسوا نشوم

شهید جعفر جعفری: چشم بصیرت را بگشا، به اطراف نظر کن، به جهان بیندیش، چه می بینی ؟ .... تو بزرگتر از آنی که فکر کنی، کل زمین و آسمان وکرات وکهکشان ها برای توست، پس به قیامت نظر کن.

شهید محمد مهاجری: خدایا : سرودمان را شنیدی ، انالله و اناالیه راجعون . خدایا : آوایمان را شنیدی، لاالله الاالله. پروردگارا، کتابمان قرآن، پیمانمان ایمان، جرممان قیام، راهمان اسلام، پیشوایمان امام، سلاحمان وحدت.

شهید ابن یامین جهاندار: خدا یا چه بگویم از آن بسیجی کم سن و سال با این که خاک سر و رویش را پوشانده و خستگی و بی خوابی در چهره اش نمایان می باشد، می بینی در حال عبادت است و از خدا می خواهد ک به درگاه د و .

شهید سید منصور بیاتیان: اگر کشته شدم مرا غسل ندهید، چون ننگ است کسی که معلمش، حسین (علیه السلام) را غسل نداده اند خودش را غسل دهند.

شهید حسن خاکسار: آنان که رفتند کار حسینی کردند و آنان که ماندند باید کاری زینبی بکنند وگرنه یزیدیند .

شهید ناصر دشتی پور: اضطراب و نگرانی از آینده و تاثر و افسوس بر گذشته از جمله موانعی هستند که اگر در روح کسی نفوذ نماید عزم و تصمیمش را در هم می شکند و او را خود باخته و مرعوب می سازد..

شهید محمد سبزی: خدایا: من شمعم، می سوزم تا راه را روشن کنم، تنها از تو می خواهم که وجود مرا تباه نکنی و اجازه دهی تا آخر بسوزم و خاکستری از وجودم باقی بماند ....

شهید ابن یامین جهاندار: خدا یا چه بگویم از آن بسیجی کم سن و سال با این که خاک سر و رویش را پوشانده و خستگی و بی خوابیا به درگاه خودش قبول کندود لبیک گفته و توسط از خدا بی خبران عراقی به شهادت می رسد .

شهید مهدی شریعتی: شما ای ملت قهرمان و ای ملت امام تذکر که هر مکتبی و هر امتحانی و آزمایشی نهایتاً کارنامه ای دارد و معیارهایی که صادق از کاذب بشناسد و مکتب ما مسلمین نیز چنین است. مکتبمان اسلام عزیز و دروسشت. اما امتحان بسی مشکل است و جهاد با نفس و قتال با کفر و نفاق است.

شهید محمد سبزی: خدایا: من شمعم، می سوزم تا راه را روشن کنم، تنها از تو می خواهم که وجود مرا تباه نکنی و اجازه دهی تا آخر بسوزم و خاکستری از وجودم باقی بماند ....

اوقات شرعی
عبور از دروازه‌های فتح(گفتگو با امیرسرتیپ سعید پورداراب)
صفحه اصلی > تاريخ دفاع مقدس > گفتگو > عبور از دروازه‌های فتح(گفتگو با امیرسرتیپ سعید پورداراب) 

 

عبور از دروازه‌های فتح

گفتگو با امیرسرتیپ سعید پورداراب

 

حماسه‌آفرینی‌های ارتش جمهوری اسلامی ایران در نخستین روزهای دفاع مقدس، بخشی مهم و تأثیرگذار در تاریخ جنگ تحمیلی است که کمتر به آن پرداخته شده است. واگویی این بخش از هشت سال دفاع مقدس آن هم از زبان شاهدان عینی می‌تواند زوایای پنهانی از این مقطع تاریخ‌ساز را که شاید تاکنون از نظرها دور مانده باشد روشن کند.

امیرسرتیپ سعید پورداراب، از امیران مجرب و کهنه‌کار ارتش جمهوری اسلامی ایران از جمله شاهدان عینی صحنه‌های جنگ تحمیلی در نخستین روزهای نبرد با دشمن بعثی است. پورداراب که هم اکنون شصتمین بهار زندگی خود را پشت سر گذاشته و به افتخار بازنشستگی نائل شده است، با شروع جنگ تحمیلی به عنوان افسر ارشد نیروی زمینی راهی مناطق عملیاتی جنوب غرب کشور (خوزستان) شده و همراه دیگر همرزمان خود فرماندهی بسیاری از عملیات را بر عهده داشته و در این راه مورد اصابت تیر و ترکش‌های دشمن قرار گرفته که هنوز هم آثار جراحاتی بر تن دارد.

سعید پورداراب در برنامه دیدار گروهی از اصحاب رسانه از مناطق عملیاتی جنوب که به همت معاونت فرهنگی و روابط عمومی سازمان عقیدتی سیاسی نزاجا تدارک دیده شده بود و در آستانه بهار 91 با خبرنگاران همسفر شد، در نقاط حماسه‌ساز خوزستان به تشریح گوشه‌هایی از صحنه‌های افتخارآفرین دفاع مقدس پرداخت.

کنار کرخه

ارتش عراق در نخستین روزهای جنگ تحمیلی تا دشت عباس و حاشیه غربی کرخه پیش آمده بود و برای اشغال این محدوده از مجهزترین لشگر مکانیزه که بیش از 300 دستگاه تانک و به همین تعداد نفربر بود استفاده می‌کرد، در چنین شرایطی فقط نیروی نظامی ما که در مقابل لشگر مکانیزه عراق مقابله می‌کرد، تیپ زرهی دزفول بودکه فرماندهی آن را سرهنگ مظاهری بر عهده داشت. اما استعداد نیروهای ما در آن شرایط فقط 35 دستگاه تانک بود که در منطقه عین خوش مستقر بودند و این ناشی از موقعیت آن زمان بود که موجب شده بود، استعداد تیپ دزفول هم مثل سایر تیپ‌ها به 30 درصد برسد. دشمن بعثی با 300 دستگاه تانک و حداقل هفت گردان توپخانه سرزمین ما را مورد هجوم قرار داده بود و نیروهای ما فقط یک گردان توپخانه و 35 دستگاه تانک داشتند، حال حساب کنید چگونه باید عمل می‌کردیم، دلاورمردان ارتش جمهوری اسلامی با رشادت و شجاعت و ایثار با همین تجهیزات قلیل هفت شبانه روز تمام در مقابل انبوه نیرو و تجهیزات دشمن ایستادگی و مقاومت کردند و در حقیقت با نیرویی به استعداد ده برابر نیروی خود جنگیدند و شهدا و مجروحان بسیار دادند تا جایی که سرهنگ مظاهری به علت جراحات شدید از صحنه خارج شد و سرهنگ امرالله شهبازی عملاً فرماندهی تیپ را به عهده گرفت که او نیز در جریان نبرد با دشمن به شدت مجروح شد.

در همین جا (غرب کرخه) با سرهنگ شهبازی مصاحبه می‌کنند، او می‌گوید که برای من فقط 15 دستگاه تانک 5 دستگاه نفربر و 150 نیرو باقی مانده است...

امیر سرتیپ پورداراب در ادامه به ذکر نام عده‌ای از شهدای همرزمش می‌پردازد و پس از لحظه‌ای سکوت، با لحنی بغض‌آلود می‌گوید: در آن روزها، لشگر 92 زرهی خوزستان حماسه‌ آفرید، اینطور نبود که لشگر یک مکانیزه عراق خیلی راحت به غرب کرخه برسد... یگان‌هایی از لشگر 92 زرهی در مناطق موسیان و نواحی اطراف آن آنقدر مقاومت کردند که لشگر 10 زرهی عراق مجبور به تغییر وضعیت شده بود. شهید ستوان وحدانی نخستین فرمانده تانکی بود که در پاسگاهی نزدیک یکی از پاسگاه‌های مرزی عراق به شهادت رسید و از تانک‌هایی که در اختیار داشت، فقط یک تانک سالم مانده بود. نبرد در روزهای اول جنگ از نظر میزان تجهیزات و استعداد نیروها واقعاً نابرابر بود و به همین علت نیروهای مؤمن، مخلص و ایثارگر لشگر 92 زرهی در این روزها هر آنچه در توان داشتند به صحنه آوردند تا زمینه‌ساز پیروزی‌های بعدی شوند.

زمین‌گیر شدن دشمن

سعید پورداراب ادامه می‌دهد: پس از سه شبانه روز مقاومت جانانه، دشمن با توجه به تجهیزات

10 برابری توانست خود را به عین‌خوش برساند و این در حالی بود که از همه تانک‌های ما فقط 20 تانک باقی مانده بود که با همین مقدار نیرو سه روز دیگر هم در مقابل آنان ایستادگی می‌شود تا اینکه دشمن بعثی به ارتفاعات غرب کرخه می‌رسد، اما در این محل مجبور به توقف می‌شود و جلوی پیشروی آن گرفته می‌شود.

تقویت نیروها

امیر پورداراب ادامه داد، هفتم آبان سال 59 از تهران مأموریت یافتیم به این محل (پل کرخه) بیائیم و عملیات تدافعی را ادامه دهیم. نیروهای عراقی هم چند کیلومتر دورتر سنگر گرفته بودند. البته تیپ دزفول تا یکماه بعد از شروع جنگ تحمیلی در این محل حضور داشت و همچنان در برابر دشمن مقاومت می‌کرد.

زمانی که ما این مواضع را از تیپ دزفول تحویل گرفتیم، استعداد نیرو و تجهیزاتمان بیشتر شده بود، چرا که یک تیپ از لشگر 21 به این محل اعزام شده بود. به همین دلیل ما به تدریج ارتفاعات سپتون را در اختیار گرفتیم و به این ترتیب دشمن در دشت باز قرار گرفت و ما بر آنها تسلط کافی داشتیم. حالا ما با گردان تانک دشمن که روبرویمان قرار داشت، فاصله چندانی نداشتیم.

روز سخت نبرد

دو روز بعد (9/8/59) لشگر 10 زرهی رژیم بعث عراق ما را به شدت مورد حمله قرار داد و قصد تصرف مواضع جدید ما و عبور از کرخه را داشت. واقعاً روز سخت و دشواری بود. از ساعت 4 بامداد تا 19 عصر چهار بار حمله کرد و در این محل جایی نیست که آثار اصابت گلوله‌های سبک و سنگین دشمن دیده نشود. دشمن به شدت منطقه را گلوله‌باران می‌کرد، اما ارتفاعات «سپتون» هنوز دست ما بود و یک گردان تانک هم جلوتر بود که سخت مقاومت می‌کرد.

سعید پورداراب پس از مکث کوتاهی با یادی از سرگرد توکلی فرمانده گردان 291 تانک از لشگر 77 گفت: در همین لحظه‌های بحرانی، عده‌ای از کماندوهای عراقی رسیدند به نزدیکی تانک‌های ما. در این موقع فرمانده گردان تانک از فرمانده وقت تیپ خواست اجازه دهد تا قسمت شرق کرخه عقب‌نشینی کنند. اما پاسخ فرمانده تیپ این بود: «تانک‌ها که هنوز هستند، مهمات هم دارید، نارنجک هم که دارید، اگر کماندوهای عراقی نزدیک‌تر شدند، آنها را با نارنجک بزنید...»

کمی آن طرف و در پشت ارتفاعات «سپتون» ستوان آرام فرمانده دسته خمپاره‌انداز و از افسران رشید ارتش حماسه‌ای دیگر آفرید. حدود 150 کماندوی عراق از همین محور می‌آمدند که ما را دور بزنند، ستوان آرام به محض اینکه دیده‌بان می‌گوید کماندوهای عراقی در حال نزدیک شدن هستند، دستور می‌دهد چند نفر بمانند پهلوی خمپاره‌اندازها و بقیه بروند روی ارتفاع بالای تپه درازکش کنند و با نارنجک و تیربار و تفنگ آنها را بزنند که این کار با موفقیت انجام شد و آن روز حدود 50 جنازه کماندوهای دشمن در آنجا شمرده شد. حال اگر رشادت‌های شهید آرام و افراد تحت امر او نبود و دشمن به این سوی ارتفاعات رخنه می‌کرد، کار بسیار مشکل می‌شد. این مقاومت و پایداری در روز نهم آبان سال 59 در حقیقت شکست و ناکامی لشگر 10 زرهی عراق در مقابل لشگر 21 ما بود و سبب شد لشگر 10 زرهی عراق کمی عقب‌تر رود و در موضع خود حالت پدافندی بگیرد و بعد از آن ما حرکت خیلی مؤثر و آنچنانی از نیروهای بعث عراق در این محور ندیدیم، اما ما عملیات محدود و ضربه‌آفرین خود را علیه دشمن ادامه دادیم تا اینکه موفق به گرفتن ارتفاعات دیگری در پشت تپه‌های سپتون شدیم در فروردین سال 60 بیش از 57 اسیر هم گرفتیم و با تسلّط بر تنها ارتفاع این منطقه که از دست دشمن خارج شد، زمینه‌های اصلی برای انجام عملیات بزرگ فتح‌المبین مهیّا شد.

در همین زمان یگان‌های مهندسی ارتش جمهوری اسلامی ایران پنج پل(P.M.P) در مسیر کرخه احداث کردند. پل‌های بسیار قوی که می‌توانند تانک‌های 50 تنی از روی آنها عبور کنند. امیر سرتیپ پورداراب جراحات وارده بر ناحیه دست و پشت خود را یادگار همین دوران ذکر کرد و گفت: اوایل شروع جنگ تحمیلی در منطقه شوش مجروح شدم، امّا در منطقه ماندم، زیرا هنوز نیروهای مردمی شکل نگرفته و ساماندهی نشده بودند و فقط شهادت‌ها، جانبازیها و ایثارگری‌های نیروی مصمم و رشید ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که ارتش مجهز دشمن را در تمام مناطق مرزی غرب کشور متوقف کرد...

شوش، زیرآتش دشمن

پس از یک هفته نبرد سنگین با دشمن، نیروهای باقی‌مانده خودی با عبور از کرخه در شرق شوش مستقر شدند، امّا شوش همچنان در زیر آتش دشمن می‌سوخت. بیشتر خانه‌ها تخلیه شده و ساکنان آن به مناطق دیگر رفته بودند. فقط پاسگاه ژاندارمری شوش به مقاومت در مقابل دشمن با تمام توان ادامه می‌داد، این پاسگاه رئیس بسیار شجاعی داشت که در همان روزها هنگام عبور از کرخه در کمین دشمن گرفتار شد و به شهادت رسید.

نیروهای ژاندارمری و نفرات تازه سازمان یافته کمیته انقلاب اسلامی شوش با گردانی از نیروی زمینی ارتش که در این شهر مستقر بود همکاری خوبی داشتند، استعدادشان بیشتر از 100 تا 120 نفر نبود، اما منطقه را خوب می‌شناختند.

نبرد در کوت کاپن

امیر سرتیپ سعید پورداراب درمنطقه «کوت کاپن»، روی خاکریزی بر جای مانده از دوران دفاع مقدس ایستاده است، جایی که تا شوش و غرب کرخه فقط چند کیلومتر فاصله دارد. او پس از تشریح موقعیت جغرافیایی منطقه و اهمیت «کوت کاپن» در موقعیت جنگی، می‌گوید: «دشمن بعثی وقتی در پای پل کرخه موفق به عبور از این پل نشد، از موقعیت طبیعی کوت کاپن استفاده کرد و حدود یک تیپ از لشگر 10 زرهی خود را در این محل مستقر کرد که این استقرار تا سال 61 ادامه داشت.

او ادامه می‌دهد: در مهر سال 60 فرمانده تیپ 3 لشگر 21 حمزه شدم. نیروهای این تیپ به صورت نیم دایره از غرب کرخه تا شرق کوت کاپن عبور داده شده بودند و دو گردان جدید نیز همزمان با آمدن من به آنها اضافه شد.

حال تیپ 3 لشگر 21 در مقابل نیروهای مستقر در کوت کـــاپن قرار داشــــت، یعنی ما درست رو در روی دشمن بودیم.

«کوت کاپن» نام منطقه‌ای به وسعت حدود 20 هکتار است که به شــــکل چهارضـــلعی به ابعاد (4 × 5 کیلومتر) است.

به گفته پورداراب، ظاهراً اضلاع این چهارضلعی دیواره‌های قطور و رفیع دژ محکمی از ادوار پیشین (ساسانیان) بوده که در میان برج‌هایی محصور شده بودند و بعدها بر ا ثر عوامل طبیعی برج و باروها روی هم تخریب شده و آوار بر جای مانده خاکریزی طبیعی در چهار طرف این دژ به وجود آورده است.

وی در ادامه با اشاره به زاویه غرب این محدوده که عمده‌ترین ادوات و تجهیزات دشمن بعثی را در خود جای داده بود، می‌گوید: خاکریز این زاویه کمی بلندتر از زوایای دیگر آن است، من و یکی از محافظانم برای دیده‌بانی موقعیت دشمن تا بالای این قسمت آمده بودیم که به سوی ما تیراندازی شد و محافظم مورد هدف تک تیراندازان عراقی قرار گرفت و با اصابت گلوله به پهلوی چپ او به شهادت رسید. در این موقع تا نیروهای دشمن 300 تا 400 متر بیشتر فاصله نداشتیم و هیچ نیروی مردمی در این منطقه همراه نیروهای ما نبود. پیش از عملیات فتح‌المبین، عراقی‌ها قسمت‌های گسترده‌ای از نواحی مقابل «کوت کاپن» را مین‌گذاری کرده بودند که همین کار مشکلات ما را در عملیات فتح‌المبین دو چندان کرده بود.پورداراب به محل استقرار تانک‌های عراق اشاره می‌کند و با تأکید بر این که ارتش بعث عراق از همین جا و با همین تانک‌ها دزفول را زیر آتش گرفته بود، ادامه می‌دهد: ولی هر طور بود ما منطقه غرب کرخه را از دشمن گرفتیم و موفق به ایجاد چند خاکریز در کوت کاپن شدیم، چرا که من به عنوان فرمانده تیپ می‌دانستم برگ برنده دشمن در کوت کاپن است. در چنین موقعیتی ما از تمام تجهیزات موجود دشمن در کوت کاپن آگاه شده بودیم و حتی 150 تانک دشمن در دیدگاه ما قابل شمارش بود.

سعید پورداراب با تأکید بر این که رسیدن به مواضع جدید برایمان بسیار سخت و پر هزینه بود، از شهادت چند تن از همرزمان خود برای رسیدن به این اهداف نام برد و یادشان را گرامی داشت.

پورداراب ادامه می‌دهد: یک تیپ عراق در اینجا (کوت کاپن) مستقر بود و واحدی که من فرمانده آن بودم. حدود 300 متر تا نیروهای عراقی فاصله داشت، با چه زحمتی شبانه خاکریز زدیم، کانال زدیم تا رسیدیم نزدیکی جاده مشرف به این محل، جاده وسط مین بود و واقعاً دسترسی به آن کار بسیار مشکلی بود.

ما با یک عملیاتی که انجام دادیم، موفق شدیم از قسمتی از آن گوشه «کوت کاپن» (زوایه‌ای که پیش از این به آن اشاره کردم و گفتم که در همین نقطه محافظ من شهید شد) سه کیلومتر خاکریز دوبل بزنیم تا رودخانه کرخه، اما با چه مصیبتی...

سه دستگاه لودر و بلدوزر ما را هم عراقی‌ها هنگام ایجاد این خاکریز زدند. فقط یک نیروی پشتیبانی در جناح راستمان گذاشته بودیم،

چون هیچ نیروی دیگری نبود، جز خدا و ایمان و رشادت و مقاومت نیروهایی که در اختیار داشتیم.

از جناح دیگر هم تا شوش هیچ نیروی

پشتیبان کننده‌ای وجود نداشت، بنابراین ما یک واحد مستقلی بودیم که از رودخانه کرخه عبور کرده بودیم

و اگر بارندگی شدید می‌شد و حجم آب کرخه افزایش می‌یافت، پل(P.M.P) را می‌شکست و ارتباط ما بطور کلی با آن سوی کرخه قطع می‌شد.

به همین دلیل تدارک لازم را دیده و حتی مهمات و جیره برای حداقل یک هفته در این محل زیرخاک انبار کرده بودیم. شرایط بسیار سختی بود.

از آخرین نقطه کوت کاپن به سمت فکه دو تا تپه به فاصله حدود 20 کیلومتر وجود دارد.

ما برای زدن خاکریز بین این دو تپه یادش به‌خیر ستوان سیامک‌نیا، افسر آذری باغیرت و با شهامت، که به همت او شبانه خاکریز می‌زدیم.

عراق بالاخره اجازه نداد خاکریزمان را به کوت کاپن وصل کنیم. یک 200 متری مانده بود، گفتیم چه کار کنیم،

دستور دادم این مسافت را کانال زدند. این اتفاق افتاد و ما توانستیم خودمان را به دشمن نزدیک کنیم.

 

یادی از ستوان سیامک‌نیا

پورداراب سپس به ذکر خاطره‌ای از ستوان سیامک‌نیا پرداخت و گفت: عملیات فتح‌المبین را همین جا ادامه دادیم تا رسیدیم به«ابوسلیبی خات». در این گیرودار، ستوان سیامک‌نیا تصمیم گرفته بود از ابوسلیبی خات دیدن کند، چون در ابوسلیبی خات قرارگاه ما حدود 5000 اسیر عراقی گرفته بود که در این مورد افتخار دریافت مدال فتح هم ازدست مقام معظم رهبری دارم.

من به تنهایی کاری نکردم،‌ رزمندگان اسلام بودند، برادران سپاه، تیپ 3 لشگر 21 حمزه، تیپ یک لشگر 21 حمزه، چهار گردان از تیپ 7 ولی‌عصر،

و من البته مسئولیت فرماندهی قرارگاه نصر 3 را از طرف ارتش، داشتم.

سیامک‌نیا در حالی که سرگرم تخلیه اسرا بودیم در یکی از تپه ماهورها مشاهده می‌کند که فردی زیرپوش خود را تکان می‌دهد.

او می‌گفت: با دیدن این صحنه به خود گفتم این

یک اسیر است و دارد علامت می‌دهد که بیایید مرا دستگیر کنید.

رفتم آنجا دیدم 20 نفر عراقی دیگر هم پشت تپه نشسته بودند و منتظر بودند که ما آنها را اسیر کنیم و این زمانی بود که تمام واحدهای عراقی د ر این منطقه در محاصره کامل قرار داشتند.

سیامک‌نیا وقتی می‌بیند که با یک خودرو جیپ نمی‌تواند 20 نفر اسیر را تخلیه کند، پیاده شده و آنها را تا نزدیک کوت کاپن می‌آورد و تحویل می‌دهد و در این محل بود که اولین افسر رشید یگان ما،

یعنی سروان واصفی به شهادت رسید ستوان کسروی هم که از افسران شجاع و تک‌ تیراندازی ماهر بود در تپه‌ای دورتر از کوت‌کاپن شهید شد...

پورداراب می‌گوید، وقتی بالای سر شهید واصفی رفتم، بی‌اختیار گریه کردم، چون افسری به ورزیدگی او در دسترس نداشتم و معاون او هم که یک درجه‌دار بود به شدت مجروح شده بود و من مجبور شدم درجه‌دار دیگری را بطور موقت به‌عنوان سرپرست گردان به‌کار بگمارم که خوشبختانه تا صبح فردای آن روز بخش دیگری از منطقه کوت کاپن به تصرف نیروهای ما درآمد.

در این محل خون‌های زیادی بر زمین ریخته شد و سخت‌ترین نبردها میان ارتش عراق و رزمندگان پرتوان جمهوری اسلامی ایران در گرفت.

البته در این منطقه که واحد ما مستقر بود،

یک تیپ از برادران سپاه و یک تیپ از لشگر 77 آمدند که از ضلع جنوبی به سمت ابوسلیبی خات حمله کنند، اما به لحاظ وجود میادین گسترده مین و مقاومت سخت عراقی‌ها موفق نشدند.

 

ضربه سنگین به دشمن

امیر سرتیپ سعید پورداراب، کمی دورتر از کوت کاپن و در نزدیکی منطقه «ابوسلیبی خات» تپه‌ای را نشان می‌دهد و می‌گوید: شیار میانی آن تپه دیدگاه ما بود و از بالای آن تپه می‌توانستیم تمام تحرکات دشمن را شناسایی کرده و زیرنظر داشته باشیم، چرا که

یکی از دلایل عمده موفقیت عملیات فتح‌المبین شناسایی دقیق موقعیت دشمن بود،

اما در این موقع نیروهای لشگر یک مکانیزه دشمن هنوز در ارتفاعات ابوسلیبی خات مستقر بودند.

پورداراب توضیح می‌دهد که پیش ازاین رادارهای بسیار قوی ایران در این محدوده وجود داشت که می‌توانست تا عمق خاک عراق را کنترل هوایی کند، اما با شروع جنگ این رادارها بر اثر بمباران و پیشروی ارتش بعث عراق آسیب دید.

زمانی که لشگر یک مکانیزه عراق این محل را اشغال کرده و در آن استقرار یافته بود،

واحدهای ما در شوش بودند و من به‌عنوان فرمانده مسئولیت حفاظت و دفاع از شوش تا فکه را داشتم آنهم با دو گردان آسیب دیده.

لشگر یک مکانیزه عراق در این قسمت تا حاشیه کرخه، پیش آمده بودو در واقع کل منطقه تحت پوشش این لشگر بود.

دشمن به شدت مقاومت می‌کرد و قرارگاه فجر با همه تلاشی که در مرحله یکم عملیات فتح‌المبین کرد، متأسفانه به نتیجه دلخواه نرسید و اگر دراین مرحله موفق می‌شد، پیروزی‌های عملیات فتح‌المبین زودتر حاصل می‌شد. قرارگاه فجر به استعداد

لشگر 77 پیروز خراسان و یک لشگر از

سپاه پاسداران تمام توان خودرا گذاشتند که عملیات را به نتیجه برسانند، اما به‌رغم همه تلاش‌ها موفق نشدند رخنه عمیقی در آرایش نظامی دشمن ایجاد کنند.

لشگر یک مکانیزه عراق از اینجا شوش و اندیمشک را گلوله‌باران می‌کرد و حتی شهر مقاوم دزفول را از این محل مورد اصابت قرار می‌داد.

 

مأموریت برای قرارگاه نصر

پس از آن که قرارگاه فجر موفق نشد مواضع دشمن را منهدم و تصرف کند، به قرارگاه نصر مأموریت داده شد تا عملیات را ادامه دهد.

در آن موقع من (پورداراب) فرمانده نصر ـ 3 بودم.

واحدهای عمل‌کننده شامل تیپ یک لشگر

21 حمزه و چهار گردان از تیپ 7 ولی‌عصر(عج) بودند که بیشتر آنان را جوانان دزفولی تشکیل می‌دادند و به حق شجاعانه می‌جنگیدند.

با برادر کوسه‌چی معاون تیپ 7 ولی‌عصر(عج) همکاری داشتیم و سه گردان بسیجی و سپاهی با ما بود و این‌ها واقعاً قدرت ما را بیشتر از عراقی‌ها کرده بودند.

با همین تعداد نیرو مصمم بودیم لشگر یک مکانیزه عراق را متلاشی کنیم. وقتی «کوت کاپن» را گرفتیم، دو سه کیلومتر آن طرف‌تر مستقر شدیم، پلی بود بین راه که رودخانه رفائیه از زیر آن می‌گذشت. پس از شناسایی منطقه دریافتیم که مسیر مقابل مین‌گذاری نشده و می‌توانیم از این جناح، دشمن را غافلگیر کنیم.

در حال پیشروی بودیم که اطلاع پیدا کردیم سه تیپ عراقی در حال آمدن به سوی ما هستند تا در این محل مستقر شوند، ولی ما زودتر وارد عمل شدیم و این فرصت را از آنها گرفتیم.

ما براساس دستوری که به قرارگاه نصر داده شده بود، با یک حرکت احاطه‌ای، جناح چپ لشگر یک مکانیزه عراق را محاصره کردیم و در این جناح تمام راه‌های مواصلاتی و تدارکاتی دشمن را بستیم و در نبردی سنگین اما حساب شده توانستیم واحد زرهی دشمن را نابود کنیم و ارتفاعات ابوسلیبی خات را به تصرف درآوریم و آن روز روز با شکوهی بود.

در آن روز بیش از 5000 اسیر عراقی گرفتیم،

بطوری که شمار اسرا از تعداد نیروهای ما بیشتر می‌شد.

آنروز هفتم فروردین سال 61 بود که تا یکی دو روز بعد عملیات حماسه‌آفرین فتح‌المبین به پیروزی کامل رسید.

یک خاطره

این فرمانده کهنه‌کار ارتش که از روزهای فتح و پیروزی خاطرات تلخ و شیرین بسیار دارد، هر از گاه در میان صحبت‌های خود خاطره‌ای را بازگو می کند.

او می‌گوید: شهید بزرگوار (سرهنگ) فریدون کلهر فرمانده گردان 174 که در جریان عملیات

مجروح شده بود، پیام داد که مجروح شده‌ام و یکی از افراد همراه من هم شهید شده است، چه کاری باید انجام دهم؟...

به او گفتم مجروحیت شما تا چه حدی است، پاسخ داد که سرم از ناحیه گوش‌ها آسیب‌دیده و از کنار گوش‌هایم خونریزی دارم،

گفتم که اگر می‌توانی حرکت کنی، جای خود را عوض کن و به سمت هدف تعیین شده حرکت کن.

او به حرکت خود ادامه داد و مدتی بعد پیام داد که چند نفر مجروح داریم که باید آنها را منتقل کنیم،

اما تماس با معاونم سرهنگ زالی میسر نمی‌شود که از او بخواهم این کار را انجام دهد.در این موقع سرهنگ زالی را با یک آمبولانس برای کمک فرستادیم، اما او سهواً مسیر را اشتباه رفته بودو به یکباره متوجه شده بود میان عراقی‌ها است و آنها وی و همراهانش را اسیر کرده بودند.

سرهنگ زالی می‌گفت: ما را بردند توی سنگر که به حسابمان برسند و معمولاً در چنین شرایطی منتظر بودیم آنها ما را بکُشند، تا این که یکی از همراهانم که پزشکیار بود و به زبان عربی تسلط داشت،

به زبان عربی و با صدای بلند به آنها گفت که شما در محاصره کامل نیروهای ما هستید و هیچ راه فراری ندارید و اگر ما را بکشید، هیچ سودی نصیب شما نمی‌شود، پس بهتر است بیائید اسیر ما شوید تا در امنیت کامل باشید... دقایقی بعد آنها که حدود 75 نفر بودند برای پناهنده شدن به خط شده و پیاده‌ به سمت عقب حرکت داده می‌شوند.

0 بین راه یک نفر این عده را تا پشت خط هدایت می‌کند و سرهنگ زالی و دیگر همراهان او برای مداوای مجروحان به محل

تعیین شده ادامه مسیر می‌دهند.

 

ادامه دیدارها

مناطق عملیاتی فکه، میشداغ، شلمچه، اروندکنار و دیگر محدوده‌های این مسیر از جمله مناطقی بود که در سفر گروه خبرنگاران به استان خوزستان مورد بازدید قرار گرفت و در هر منطقه از سوی

امیر سرتیپ پورداراب درزمینه چگونگی عملیات دفاع مقدس توضیحات کامل داده شد.

خبرنگاران اعزامی در پایان این سفر با امیر سرتیپ مهرابی فرمانده قرارگاه و ارشد ارتش در جنوب غرب کشور دیدار و گفت‌وگو کردند.

در این دیدار امیر سرتیپ مهرابی به تشریح موقعیت استان در زمان جنگ تحمیلی و پس از آن پرداخت و از نیروهای پرتوان ارتش جمهوری اسلامی ایران به‌عنوان نخستین نیروهایی نام برد که با شروع جنگ تحمیلی به رغم وضع خاصی که اوایل انقلاب داشتند،

یک تنه در مقابل دشمن بعثی ایستادگی کردند و مقاومت و ایثار و شهادت‌های آنان سبب بازدارندگی دشمن شد و این فرصت را داد تا نیروهای مردمی در قالب بسیج و سپاه

سازماندهی شده و به یاری آنان بشتابند.وی از تلاش نیروهای ظفرمند ارتش در بازسازی و آماده‌سازی این استان برای کار و تلاش مجدد مردم پس از جنگ تحمیلی نیز به‌عنوان مهمترین اقدام این نیرو نام برد و گفت: هم‌اکنون نیز جان برکفان ارتش جمهوری اسلامی ایران با تجربه و روحیه‌ای بهتر برای مقابله با هر نوع تعرض به خاک جمهوری اسلامی ایران آمادگی کامل دارند.

 

 

سید‌حسن‌بنی‌الحسینی

 

منبع روزنامه اطلاعت

 

نقشه سایت

تمام حقوق مادی و معنوی این وبسایت به موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس تعلق دارد.
.استفاده از منابع محتوایی با ذکر منبع مجاز است