چهارشنبه 07 آذر 1397 13:57

نقد ایـــوار

محمد حنیف

رمان ایوار، رمانی واقع‌گرایانه است با موضوع سیاسی (انقلاب اسلامی) که حوادث آن بهمن ماه سال 1357 در سمنان و شاهرود می‌گذرد.

محمد حنیف
 رمان ایوار، رمانی واقع‌گرایانه است  با موضوع سیاسی (انقلاب اسلامی) که حوادث آن بهمن ماه سال 1357 در سمنان و شاهرود می‌گذرد. این اثر با زاویه دید چند لایه نوشته شده و در خلق آن از گویش محلی نیز استفاده فراوانی شده است. هرچند به نظر می‌رسد حمید شخصیت اصلی داستان باشد، اما تعدد شخصیت‌ها و حضور اغلب آنها در صحنه‌های داستانی و نپرداختن عمیق به شخصیت حمید، سبب شده است که هیچکدام از شخصیت‌ها، برجستگی خاصی نداشته باشند. احتمالا نویسنده در این کار عمدی داشته است، زیرا روایت‌ها نیز میان شخصیت‌ها تقسیم شده است. البته گاه روایت به دانای کل نیز سپرده می‌شود.
ایوار در واقع، مجموعه‌ای از صحنه‌ها و وقایع تاریخی دورة انقلاب است که نویسنده آنها را کنار هم قرار داده و خودخواسته کولاژی از وقایع انقلاب در سمنان را به خواننده‌اش ارائه داده است. وقایعی که نظم چندان درستی ندارند و در نهایت با نخ عشقی دو جوان دبیرستانی به نام‌های حمید و شیرین و همچنین وقایع انقلاب اسلامی به هم پیوند می‌خورند. البته به نظر می‌رسد که نویسنده در به کارگیری این شیوه بیان آگاهانه عمل کرده است. اما به دلیل کم‌رنگ بودن پیرنگ داستان در مقابل زبان آن، داستان برای خواننده غیربومی جذابیت لازم را ندارد. حوادث داستان در بهمن سال 57 در سمنان، سنگسر و شاهرود می‌گذرد و نویسنده در این اثر، فعالیت‌های گروههای مختلف به ویژه دانش‌آموزان و بازاری‌های سمنان را در جریان پیروزی انقلاب اسلامی نشان داده است.
در این داستان چند لایه، شخصیت‌های مختلف به روایت می‌پردازند و از طریق همین روایتها قصة نه چندان محکم داستان آشکار می‌شود. محور اصلی داستان نیز حول چند دانش‌آموز دبیرستانی در سمنان می‌گذرد. حمید، مرتضی، سهراب، شیرین و .. که دل‌مشغولی اصلی آنها نوشتن شعار علیه حکومت شاه است. البته در این میان، برخی از بازاری‌ها، همچون حاج ابراهیم همتی، معاون شهربانی سمنان به نام ستوان جان‌فدا و خدمتکار او به نام جمشید، نظافت‌چی ساواک به نام مندل لبو و ... نیز در ماجراها حضور دارند. داستان اینگونه آغاز می‌شود؛ تا در آهنی خانه‌تان را بستی و زیر لب گفت: «آخیش ... این هم به خیر گذشت!» یادم رفت یک ساعتی را که منتظرت توی نیزارهای باغ‌شاه ایستاده بودم و داشتم سگ‌لرز می‌زدم و سفت ماسکم را چسبیده بودم که از دستم در نرود  و  انچوچک دستت ندهم. همیشه از این انچوچک‌بازی‌هایت بدم می‌آمد. نمی‌دانم کی مرا به دم تو بسته بود! تو که از من بدت می‌آمد؛ لابد هی لیچار بارم می‌کردی و تا گزک دستت می‌آمد یا نمی‌آمد ...» 
حمید که از کودکی عاشق شیرین بوده است، حالا که دوباره او را از طریق برادرش سهراب یافته است، به هر بهانه‌ای خودش را به شیرین نشان می‌دهد و با او همکلام می‌شود. حمید که از برنامه پائین کشیدن مجسمه شاه در میدان شاه سمنان باخبر شده است، ناخواسته این خبر را به مندل‌لبو می‌گوید. مندل‌لبو هم با کمک پاسبانی او را دستگیر می‌کند و به ساواک می‌برد. پدر و دوستان حمید با حمله به ساواک، او را نجات می‌دهند و ساواک را به آتش می‌کشند. مجسمه رضا شاه و محمدرضا شاه نیز پائین کشیده می‌شود. 
سهراب، برادر شیرین هم که موقع دستگیری حمید از دست مندل‌لبو گریخته است، در حالی‌که سر مجسمه برنزی شاه را حمل می‌کرده است، توسط دو پاسبان دستگیر می‌شود و به منزل ستوان جان‌فدا معاون شهربانی سمنان برده می‌شود. جمشید که همراه پدرش در منزل ستوان جان‌فدا مشغول کار هستند، با التماس به ستوان، سهراب را از بازداشت و اعزام به شهربانی نجات می‌دهد. قرار می‌شود که جمشید به جای سهراب در بیمارستان بستری شود و به مأموران بگوید که چنان کتکی از دست ستوان جان‌فدا خورده که بیهوش شده و به بیمارستان منتقل شده است.
سهراب هم به سنگر فرستاده می‌شود تا اوضاع آرامتــــر شــود. انقلابی‌های سنگسر با کمک سهراب، منزل یکی از صاحب‌منصبان رژیم را به آتش می‌کشنــد. این در حالی‌اســت که حمید هم در ماجرا حضور دارد و پایش می‌شکند.
حمید که با کمک پدر جمشید به بیمارستان رفته و پایش گچ گرفته شده است، به همراه سهراب سوار یک کامیون می‌شوند تا به کویر بگریزند. اما در شاهرود، از فرار منصرف می‌شوند و با مردم انقلابی شاهرود همراه می‌شوند. 
در این درگیری، گلوله‌ای به پیشانی سهراب می‌خورد و داستان اینگونه به پایان می‌رسد: «خودم را پرت کردم کنارش و پاخیزک خودم را کشیدم کنار سرش.
دست گذاشتم روی چشمه تا شاید بند بیاید. یک‌بند صدایش می‌زدم. سرش را گرفتم توی دل ‌و بارم که غمش آوار شد روی دلم. سرم را بلند کردم تا تی خط سرخ افق، که ایوار را بهترین معنا بود، بگویم: «چرا؟!» که قنداق تفنگی خورد توی چال دهانم و زبان‌بندم کرد. چشمم مانده بود به سرخی آسمان و زردی خورشید و نمی‌دانستم سرخی را به کی بدهم و زردی را به کی؟»  
روایت چند لایه، استفاده از زبان عامیانه و گاه گویش سمنانی، تکیة نویسنده بر زبان و کند بودن حرکت داستانی، سبب شده است داستان به ویژه در نیمة اول سخت‌خوان شود و اصل قصه لابلای همین روایت‌ها گم شود. اما از صفحه 102 و دستگیری حمید و باقالی فروش و ظاهر شدن مندل‌لبو، داستان جان می‌گیرد و جلو می‌رود، همچنین به نظر می‌رسدکه اگر نویسنده به جای شیوه روایت چندلایه، از کانون روایت دانای کل استفاده می‌کرد، اثر موفق‌تر بود.
زیرا نویسنده در فصل افسر نگهبان دیشب کدوم خری بود؟! در صفحه 121 و در فصل بعد، طناب رو بده من اگه نمی‌ری بالا. در صفحه 133 نشان داده است که روایت این داستان با شیوه دانای کل راحت‌تر است. اما ظاهراً تعهد نویسنده به بیان دقیق تاریخ، و اصرار وی بر استفاده از گویش محلی سبب می‌شود که روند داستانی، پا‌به‌پا و به قدرت زبان نویسنده پیش نرود. در این میان، به ویژه استفاده از ده‌ها جملة سمنانی که خواننده برای فهم آنها مجبور است به زیرنویس‌ها مراجعه کند. و گاه در برخی صفحات تعدا زیرنویسها به پنج (در صفحات 89 و 186) و هفت (در صفحه 162) می‌رسد، بر پیچیدگی غیرضروری اثر افزوده است.
در این داستان، وقایع مختلف انقلاب در سمنان، درگیریهای درون‌گروهی نیروهای انقلابی و نیروهای شهربانی، فعالیت بازار در انقلاب، فعالیت دانش‌آموزان و سیر حوادث منتهی به پیروزی انقلاب در آخرین روزهای انقلاب نشان داده شده است. آنچه به رمان ایوار تشخص بخشیده، بومی‌ بودن آن است. در مجموع، هرچند توجه نویسنده به عنصر زبان و استفاده بی‌رویه‌اش از گویش سمنانی به حرکت داستانی لطمه زده است، اما به آن هویتی متمایز نیز بخشیده است.

بیشتر بخوانید

  • با رضا بُــــــــرجی، مستندساز و عکاس شناخته شده جنگ

    با رضا بُــــــــرجی، مستندساز و عکاس شناخته شده جنگ

    رضا برجی نامی شناخته شده در عرصه مستندسازی و عکاسی است. از 19 سالگی فعالیتش را در جبهه آغاز کرد با عکاسی برای واحد تبلیغاتی لشکر سیدالشهدا(ع). از اواخر سال 65 هم به گروه روایت فتح پیوست و هنوز هم خود را شاگرد شهید مرتضی آوینی می‌داند. برجی تا به امروز به صورت مستقیم در 16 جنگ حضور داشته و از این نبردها فیلم و عکس تهیه کرده است. مستندهای مادران سربرنیتسا، سال‌های گلوله و زنبق، لعل بدخشان، سواحل اشک و زیتون (مستندی از جنگ 33 روزه لبنان) از جمله ره‌آوردهای او از این سفرهای متعدد و البته پرمخاطره به

  • همه عاشق بودیم؛ گفت‌و‌گوی « سرو» با حمیدرضا آذرنگ، خلیلِ «تنگه ابوقریب»

    همه عاشق بودیم؛ گفت‌و‌گوی « سرو» با حمیدرضا آذرنگ، خلیلِ «تنگه ابوقریب»

    حمیدرضا آذرنگ پیوسته دغدغه جنگ تحمیلی و دفاع مقدس را در آثارش داشته است؛ نشانه‌هایش هم ختم خنکای خاطره، دو لیتر در دو لیتر صلح، ملکه، بیداری رویاها و ... . این بازیگر، کارگردان و نمایشنامه‌نویس کلکسیونی از جوایز و افتخارات را در کارنامه حرفه‌ای خود دارد. عمده فعالیت‌های او البته بر روی صحنه بوده و بی تعارف و بدون غلو، آذرنگ در زمره بزرگان امروز تئاتر است. جوایز متعدد او از جشنواره‌های تئاتر فجر، جشن اردیبهشت تئاتر و جشن بازیگر تئاتر مویدی است بر این ادعا. اعتبار کارنامه‌ی هنری این هنرمند 46 ساله

  • همـــه عاشــــق بودیـــــم

    همـــه عاشــــق بودیـــــم

    تنگه ابوقریب؛ فیلم تحسین شده منتقدان و تماشاگران که در جشنواره فجر سال 96 با کاندید شدن در 11 بخش و دریافت 6 سیمرغ از جمله سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش اول مرد برای امیر جدیدی و بهترین فیلم، توجهات زیادی را به خودش جلب کرد، اثری پر هیجان و غافل‌گیر‌کننده از یک فیلمساز آرام است!...

  • امیر سرلشکر عبدالرحیم موسوی فرمانده کل ارتش جمهوری اسلامی

    امیر سرلشکر عبدالرحیم موسوی فرمانده کل ارتش جمهوری اسلامی

    امروز به برکت اقتدار نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران در منطقه، صدای یاس و درماندگی دشمن به گوش می‌رسد

نظرات بینندگان

نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.

لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.

نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، موارد مغایر با آموزه‌های دین مبین اسلام باشد منتشر نخواهد شد.

نظر شما

شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.